تبليغاتX
دل تنهاوغریب
مطالب عاشقانه وعکس

کوچه اقاقیا ..!!!!


تویه یک کتابه کهنه ، اسمه تورو نوشتم !
بذار همه بدونن این بوده سرنوشتم !

سرنوشته من و تو ! یه عالمه قشنگی نیست !
برایه داشتنه دلت ! دلا دیگه پلنگی نیست !


آخه تو رو خیالم ، داره میبره از یاد !
تو عروسکه منی ، بذار بشم یه فریاد !


فریاد یه چکاوک ! که میرسه به خورشید !
بذار همه بدونن ، دله من تورو میخواد !

سرنوشته من و تو ! یه عالمه قشنگی نیست !
برایه داشتنه دلت ! دلا دیگه پلنگی نیست !


تو کوچه اقاقی ها ، کنار حوضه مرمریش !
همش وجوده تو زده ، همش وجوده زندگیست !


دلم میخواد پرنده هاش ، تا اوج قصه بمونن !
تو کتابه کهنه ما ، شعره عاشقی رو بخونن !!

تو کوچه اقاقی ها ، کنار حوضه مرمریش !
همش وجوده تو زده ، همش وجوده زندگیست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:20  توسط هانیه | 
شنیدم که گفته او مرا حلال میکند

 

منو گذشتن از گناه او خیال می کند

 

هزار بار گفته ام که عاشق تو نیستم

 

دوباره از من رها شده سو ال می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:9  توسط هانیه | 
 

 

 
 
 
نخ داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من ميسوزم تو اشک ميريزي *شمع
 
 
 
 
 
گفت مگه ميشه کسي که تو قلبمه داره ميسوزه من اشک نريزم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:1  توسط هانیه | 

درین شبها

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد

درین شب ها

که هر آینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان میکند هر چشمه ای

سر وسرودش را.

 

چنین بیدار و دریا وار

تویی که تنها می خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می فهمی

زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند

ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنود از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آینه ها

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.

 

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری که می گرید

به باغ مزدک و زرتشت

تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد

ز جام و ساغر خیام.

 

درین شب ها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد

و پنهان می کند هر چشمه ای

سر و سرودش

درین آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:39  توسط هانیه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:34  توسط هانیه | 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت!گفت..جایی که میری

مردمی داره که می شکننت.نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی.

تو کولبارت عشق می گذارم که بگذری.قلب میدم که جا بدی.اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:30  توسط هانیه | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:18  توسط هانیه | 
 

باز هم پاییز با همه ی خوبی ها و بدی هاش اومد...

 

بازهم پاییز اومد تا آسمون از اومدنش بغض کنه و زار زار اشک بریزه

 

و اشک مارو هم دربیاره...

 

چه هوای زیبا و دلگیریه!

 

انگار آسمون از پاییز خوشش نمی یاد؛

 

آخه وقتی پاییز میاد،آسمون دلش می گیره ؛  

یه وقت هایی هم انقدر بغضشو نگه می داره که آخر سر تبدیل می شه به

 

سروصدا وبعدش شروع  می کنه به گریه...

 

چقدر غروب های پاییز قشنگ و دلگیره!

 

وقتی توی خیابونی،اگه بارون بگیره چتر می گیری؟

 

چتر نگیر سرت!آخه حیف نیست هوای به این قشنگی؟

 

دلت میاد دل آسمونو بشکنی؟

 

آسمون  برات درد دل نمی کنه که تو بهش اعتنا نکنی؛

 

داره برات درد دل می کنه که ببینی و بشنوی.

 

چقدر سوزناک گریه می کنه

 

دل آسمونو نشکن

 

اگه خوب گوش بدی می فهمی که آسمون داره باهات حرف می زنه؛

 

دلشو نشکن...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط هانیه | 
 b
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:41  توسط هانیه | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط هانیه |